اگر با دل مهربان تو من بي وفا شده ام پشيمانم
اگر غير تو در جهان به كسي آشنا شده ام پشيمانم
اميدم تويي نااميدم مكن جز تو ياري ندارم
به اشكام بگو با كدام آرزو سر به بالين گذارم
به عشقت قسم بر دو چشمت قسم
جز تو گر با كسي هم نوا شده ام
پشيمانم پشيمانم
چرا تش به كار جهان نزنم به دست خود آتش به جان نزنم
بگو با همه بي پناهي خود چرا شعله بر آشيان نزنم
عهدي كه با چشم مست تو بستم
ديوانگي كردم آنرا شكستم
خدا داند خدا داند
جز تو گر با كسي هم نوا شده ام
پشيمانم پشيمانم پشيمانم
مي ميرم از اين پريشاني
دردم كه هرگز نمي داني
با من چه كردي پشيماني
حال با خداي خود گفت و گو دارم
عشق تو گشته را آرزو دارم
خدا داند خدا داند
اميد دل نااميدم تويي جز تو ياري ندارم
نوشته شده توسط مژی"مژده" در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 7:0 PM موضوع | لینک ثابت
چگونه شكايت نكنم از دوري يار
نمانده دگر يك ذره به دل آرام و قرار
چه بوده مگر بر درگه تو يارم گنهم
كه اشكاي من بارد شب و روز چون ابر بهار
خدايا مگر سنگ صبورم
كه از شهر و از يارم به دورم
بگو يارم بگو با من
كي اين جدايي سر مياد از يار من خبر مياد
كي اين جدايي سر مياد شب مي ره و سحر مياد
چه پر پر شد گل عزار دل و روزگار من!
نمي رويد غنچه هاي اميد در بهار من!
خدايا چه شب ها به حال تمنا دعا كردم
ز ترس جدايي به درگه تو گريه ها كردم
بگو يارم بگو با من كي اين جدايي سر مياد از يار من خبر مياد
كي اين جدايي سر مياد شب مي ره و سحر مياد
نوشته شده توسط مژی"مژده" در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 7:53 PM موضوع | لینک ثابت
نخوانده درس محبت وفا چه می دانی
ندیده درد جدایی جدا مشو از دل
حبیب روح و دل من دوا چه می دانی
نخورده خون جگر حال من کجا دانی
بلای زندگی من بلا چه می دانی
مگر خدا دل تو مهربان کند با من
ولی تو کافر مطلق خدا چه می دانی
چه شام ها که دلم با تو گفت و گو دارد
تو قبله گاه دل من دعا چه می دانی
نوشته شده توسط مژی"مژده" در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 12:32 PM موضوع | لینک ثابت
بیکران دشت را دریاچه می سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم
شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نیزارهای آبگیر ژرف
من امید روشنم را همچو تیغ آفتابی می سرایم شاد.
شب که می خواند کسی نومید
من ز را ه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی که بام خانهء همسایه ام را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه گوس می پایم
سرفه های مرگ را در نالهء زنجیر دستانم که می پوسد.
نوشته شده توسط مژی"مژده" در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 4:47 PM موضوع | لینک ثابت
خداي را سپاس گويم
چرا كه ملك و مال ... ندارم
مونس و همدم و فرزند ندارم
در زمين همچو خيال گام برمي داريم
و كسي ما را نمي بيند
بجز آنكه به مانند ما باشد
به روزگار مصيبت زده مي خنديم
وشادي هايشان رانيز مي گرييم
ما روح هستيم
اگر از اين سخن شگفت زده شويد
مي گوييم:
ما خود شگفت زده تريم!
زيرا پروردگارتان را در جسمتان مي بينيم
نوشته شده توسط مژی"مژده" در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 11:38 PM موضوع | لینک ثابت
تاریکم کن تاریک تاریک ، شب اندامت را در من ریز
دستم راببین : راه زندگی ام در تو خاموش می شود
راهی در تهی،
سفری به تاریکی:
صدای زنگ قافله را میشنوی؟
با مشتی کابوس همسفر شده ام.
سهراب سپهری
نوشته شده توسط مژی"مژده" در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 10:52 AM موضوع | لینک ثابت
پيش خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفمو
حتي نگاه عاشقش باز نشکست طلسممو
خواستم بگم هرچي که هست مهر سکوتم نشکست
بغضه گلومو باز گرفت من کم شدم اون ننشست
راستش زبونم بند اومد بختک رو واژه سايه کرد
رفت و خلأ منو گرفت من موندم و سکوت درد
هرچي تو فکرم بود نموند خالي شدم از کلمه
خواستم که راحتم کنه خسته شدم يه عالمه
شايد يه لحظه اي ديگه فرصت عاشقي بشه
دوباره يک شانس ديگه شانس شقايقي باشه
شايد يه جايي فرصتي لحظه مجالمون بده
گفتني رو بايد بگم گريه اگه امون بده
نوشته شده توسط مژی"مژده" در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 7:39 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خوش اومدی به وبلاگ من
من مژده هستم
بچه ی خوزستان
وقتی 13 سالم بود خودمو شناختم و عاشق خودم شدم با شناختن خودم خدا رو هم شناختم و
عاشق خدا شدم.
خدا بهم یاد داد که بتونم بنده هاش رو هم دوست بدارم.
یا علی...
فهرست اصلی
دوستان
دیگر دوستان
نوشته های پیشین
میم مثل مژده